سيد محمد باقر برقعى
701
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
« عارف » تغيير داد ، امّا نسبت به ضبط اشعار خود چندان اهتمامى نشان نمىداد ، تا آن كه براثر اصرار برخى بستگانش به نوشتن اشعار خود پرداخت و به مدد حافظه به جمعآورى آن همّت گماشت و در سال 1360 مجموعهء اشعارش به نام « ديوان عارف » به اهتمام برادرزادهاش سيّد احمد هاشميان طبع و نشر گرديد . عارف در تمام مدّت عمر مجرّد زيست و به توطّن در زادگاهش دلبستگى خاصّ داشت . در سال 1351 به اتّفاق برادرزاده ، سفرى براى ديدن برادر بزرگتر خود سيّد رضا هاشميان ، استاد معقول و منقول ، به تهران عزيمت كرد و در سال 1353 چشم از جهان فروبست و در گورستان عمومى شهر بجنورد مدفون گرديد . محنت هجر حُسن يوسف حَسَن از طلعت دلجوى تو بود * پير كنعان به خدا شيفتهء روى تو بود مشك را كس به جهان قدر و بهايى ننهاد * ارنه در نافهء آهوى ختن بوى تو بود دى نسيم سحرى مشكفشانى مىكرد * گوييا باد صبا را گذر از كوى تو بود پيش سرحلقهء عشّاق شدم حلقه به گوش * حلقهء گوش من از حلقهء گيسوى تو بود در خرابات مغان نعرهزنان مست توام * هاىوهوى من سودازده از هوى تو بود سالها بهر دل گمشدهام مىگشتم * آخرش يافتم ، اندر خم گيسوى تو بود تا كه ديوانه شدم ، سلسلهها بگسستم * عاقبت قيد من از سلسلهء موى تو بود كافر عشقم و ، ديوانهصفت گويم فاش * سحر افسونگرى دهر ز جادوى تو بود گرچه لعل تو صفابخش گنهكاران است * رهزن اهل ورع ، طرّهء هندوى تو بود « عارفا » ! يار غيور است ، سخن گو به ادب * كاين همه محنت هجر از بدى خوى تو بود اسرار حقيقت دل به سوداى تو در راز و نياز است هنوز * ز آتش عشق تو در سوز و گداز است هنوز شب و روز از سر زلف تو سخنها گفتم * قصّه كوته نشد و قصّه دراز است هنوز